تبلیغات
شعر ،داستان، عکس - اتفاق
شانزدهم فروردین 89

اتفاق

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،


روزی که آن اتفاق افتاد روز شروع دوباره ی یک زندگی برایم بود.یک زندگی دوباره ، زندگی متفاوت ،زندگی ای که هر لحظه اش سرتر از هزار بار زندگی بدون آن حال و هواست.
اتفاق،  کلمه ای که آنرا هزاران بار بیشتر از تعداد ضربان های قلبم در مدت کوتاهی به کار برده ام . ولی برای چه؟ ! خود نیز نمی دانم، شاید به خاطر بزرگی آن اتفاق است که ذهن مرا مخدوش کرده است و توانایی اندیشیدن در مورد چیز های دیگر را از من گرفته است. شاید من هم از آن دسته آدم ها هستم که اندیشمندان گفته اند توانایی با خود بودن و به خود اندیشیدن را حتی برای یک دم وبازدم ندارند و البته خود نمی دانم که این بد است یا خوب؟ باید در این باره بیشتر فکر کنم و باز هم البته از آن صرف نظر می کنم زیرا هروقت خواستم در مورد چیزی بیاندیشیم بعد از مدتی متوجه شدم که موضوع اصلی را فرامش کرده ام وبا ذهن تشنه و سیری ناپذیر خود به جاهای مختلفی سفر کرده ام که خیلی از این سفر بیهوده و بی مصرف اند؛ همانطور که الان باید برگردم و چند خط بالاتررا بخوانم تا بدانم چند لحظه پیش هدفم از نوشتن چه بوده است.
راستش را بخواهید شاید هدفی هم در کار نباشد.!
الان حدود ده دقیقه از گذاشتن نقطه ی آخر جمله قبل می گذرد و داشتم به چیز دیگری فکر می کردم. آیا تا به حال با خود گفته اید که چرا انسان ها نمی توانند بجای هم ببینند تا مطمئن شوند که دیگران نیز مانند آنها فکر می کنندکه تنهایند یعنی فکر می کنند که انسان های دیگر فقط برای تکمیل کردن محیط پیرامون آنها به وجود آمده اند البته اگر انسان ها توانایی تکمیل کردن یکدیگررا داشته باشند آن هم با این مغز خارج از کنترل انسان که حتی اگر به تقرب الهی هم دست یابد،
رنگ های انسانی خود را نمی تواند کنار بگذارد یعنی بهترین انسان ها نیز فقط فکر های خوب از سرشان عبور نمی کند.
شاید بهتر است ابتدا پیدا کنیم راز وجودی خود را که فکر نکنم به این زودی ها چنین کاری را بتوانیم پیدا کنیم ، پس بهتر است فعلا انسان بمانیم و فکر تسخیر بهشت را از سرمان بیرون کنیم.
امروز روز اولیست که دارم می نویسم آنچه را از ذهنم عبور می کند البته به صورت خلاصه تا حوصله آنکه این نوشته را می خواند سر نرود و نام مرا به معنای گزافه گو بکار نبرد.
هوای بارانی شهر که زیبایی طبیعت را امروز به رخ بشر می کشید مرا در حال و هوای دگرگونی برده است، تا آنجا که امروز دو سه باری به بهانه های مختلف به زیر باران رفته ام. چه لذتی دارد حس کردن قطرات باران روی مو های تنک خود؛ که گهگاهی با سرعت به پوست سرم برخورد می کند ولذت را دو چندان می کند و مرا به یاد غم موهای از دست رفته ی خود در روزگار جوانی می اندازد.
نمی دانم چه کسی و چرا و چگونه نام باران را برای این پدیده انتخاب کرده است؟یا انسان اولیه برای نخستین بار که باران را شناخته بود در مورد آن چه می گفته است؟سوالات بی جواب و بی منطقی که فقط از ذهن ناقص این جانب برون
می تراود.امروز صبح از در خانه بیرون شدم. جوهای کوچک کوچه مملوء آب بود و کف کوچه آب مانند رودخانه ای گسترده ولی بی عمق روان بود.
از کوچه خارج شدم و از کناره ی خیابان که مانند صحنه  رومانتیکی شده بود که عاشق و معشوق پس از سالها دوری همدیگررا دوباره ملاقات می کنند و به سمت هم می دوند و بقیه ی قضایا...
 ولی در مورد من اینگونه نبود؛ که نمی دانم باید در این باره باید متأسف باشم یا نه؟
همچنان با قدم های نیمه استوار خود می رفتم تا اینکه کمی خسته شدم و از این فکرهای تقریباً رومانتیک بیرون آمدم و به دنبال چاره ای برای برگشتن به خانه بودم ولی چه فایده باید این مسیر را پیاده باز می گشتم. قصد بازگشت داشتم که با خود گفتم حالا که من تا اینجا آمده ام بگذار تا به چمن های وسط میدان بروم و در میان درختان کاج کوتاه آنجا قدمی بزنم و ببینم آنجا چه حال و هوایی دارد ؛ از خیابان به سرعت عبور کردم البته بعد ار آنکه کفشم  بعد از تلاش های فراوانم برای نجات او از غرق شدنش پر از آب شد و عبور از مقابل اتومبیل های بی دین و سریع.
 به سمت درخت ها حرکت کردم، وقتی به چمن ها رسیدم خم شدم و با دست خود بر روی چمن ها کشیدم و متوجه شدم این خیسی با خیسی قطرات بارانی که مستقیم از آسمان می آیند فرق دارد؛ فکر کنم به خاطر حس دلنشین نوازش یک گیاه سبز است.بلند شدم و قطرات ساکن روی درخت مقابلم را با تکان دادن شاخه های درخت روی چمن ها ریختم راستش می خواستم  به آن قطره های بالایی بفهمانم که قطره های پایینی از عمر کوتاه خود لذت بیشتری می برند زیرا هیچگاه ترس از سقوط را ندارند.
در راه خانه بودم و سعی می کردم به یاد آورم که قدم هایم را کجای پیاده رو گذاشته بودم تا قدم هایم حداقل نزدیک به جای قبلی خود باشند حکمتش این بود که نمی خواستم پاهایم از یاد ببرند که از هر مسیری بروند شاید روزی از همان مسیر بر گردند، نباید دلیل رفتنشان باعث خجالت آنها در مسیر بازگشت شود.
از کنار یک ستون برق عبور کردم چند پوستر تبلیغاتی روی آن نصب شده بود
نمی دانم آیا آنها هدفی بغیر از هدف همگانی یعنی کاغذ ارزشمندی که دنیا و آخرت را با خود دارد؛ دارند یا نه؟ خوب بگذریم، کم کم داشتم به خانه می رسیدم جو های بزرگ خیابان تقریباً لبریز شده بودند، شاید آنها هم از زندگی خسته شده اند.
هِی........روزگار.........چه می کنی با ماسوا؟؟؟
کمی جلوتر لا به لای درختان وسط بولوار یک دختر و پسر در حال گفتمان بودند جالب بود برایم بدانم آنها درمورد چه چیزی صحبت می کنند؛البته خود نیزتجربه ی کوچکی داشتم و می توانستم حدس بزنم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. بدون شک در حال ردیف کردن افتخارات خود در زندگی کوتاهشان هستند؛ البته ترجیح می دهم این قسمت را از تجربه های خود حذف کنم.زیرا هیچ وقت توانایی صحبت کردن درباره ی چیز هایی را که نیستم ندارم.خیلی دوست دارم بتوانم مثل خیلی از مردم ، سنگ پای قزوین را از رو بیاندازم ولی طبیعتم این اجازه را به من نمی دهد. انگار زیادی از خودم تعریف کردم، به دل نگیرید.  
بگذارید به خیابان بر گردم و آن دو نغمه خوان را به حال خودشان بگذارم....
نزدیک به کوچه با یکی از دوستان خود که حدود چهارماه ندیده بودمش رو به رو شدم.از ته دل حوصله ی صحبت کردن با او را نداشتم ولی برای ظاهر سازی به او لبخند می زدم و حال واحوال او می پرسیدم واو را به خاطر نپرسیدن حال دوستانش ملامت می کردم و لحظاتی که او صحبت می کرد در ذهن خود به این می اندیشیدم که او در ذهن خود به من چه می گوید؛ درود یا نا سزا....   مهم نیست چون در این دور وزمان فقط ظاهر مهم است نه درون مایه و بیشینه ی مردم به این موضوع عادت کرده و به مرور زمان به آن اعتقاد پیدا کرده اند و غیر از آنرا یک ناهنجاری می دانند البته حق دارند....                           بالاخرصحبت هایمان تمام شد و خودمان نیز از پر حرفی از رو رفتیم و دست دادیم و خداحافظی کردیم .من حتی یک لحظه هم به پشت سره نگاه نکردم چون می ترسیدم او چیزی را بیاورد و بخواهد درباره اش نیم ساعتی صحبت کند.   اگر بخواهم جانب انصاف را نگه دارم باید بگویم دست مرا در پر حرفی از پشت بسته بود.عجله نکنید می دانم با خود می گویید چرا به کسی که در موردش اینطور نظر می اندازم، می گویم دوست؟
کلمه ی دوست، کلمه بسیار جالبیست که فکر نکنم کسی معنای آنرا بداند شاید کسی بتواند عینک به چشم بزند و بگوید در لغت این کلمه مربوط به یک رابطه است. من که می گویم این لغت فقط در مدینه فاضله ی انسان های واقعی وجود دارد ، آن هایی که هنوز انسان اند نه چیز دیگری. یک روز پدرم پرسید فلانی را می شناسی؟ گفتم به خوبی؛ یکی از دوستانم است.او چیزی نگفت ولی خودم داشتم در این مورد با خودم کلنجار می رفتم.که آیا او واقعاً دوست من است؟ ما که دوستیم حاضریم برای هم چه کارهایی انجام دهیم؟آیا دوستی وجود دارد که بتوان به خاطر او هر کاری کرد البته من به جز مادرم کسی را اینگونه نمی شناسم و البته بقیه خانواده ام.
خوب داشتم می گفتم ،از او رد شدم وارد کوچه شدم، دختر یکی از همسایه ها از کنارم عبور کرد، فکر نکنم بدانید الان می خواهم در مورد چه چیزی صحبت کنم ذهن خود را مشغول نکنید؛ موضوع این است که من نتوانستم به او سلام کنم.   نمی دانم چرا فقط می دانستم اجازه ندارم کاری را که هیچ کس و هیچ دینی رد نکرده و حتی آنرا ستایش کرده اند انجام دهم.یاد مطالعات داروین و مباحث پیرامون آن افتادم. شاید ما هم درون چنین چرخه ای زندگی می کنیم و هنجارهای جامعه چند طبقه ای مان به صورت شرطی برایمان در آمده است و خواه نا خواه ازآن تبعیت می کنیم. مثلاً اگر من به او سلام می کردم چه می شد؟نمی دانم چون نمی توانم آنرا حتی برای یکبار آزمایش کنم.
الان در خانه هستم ، زنگ خانه را به صدا در می آورم و مادرم در را باز کرد.  از پله ها بالا رفتم، وارد خانه شدم، و داشتم برایش از شدت باران و لذت راه رفتن زیر آن صحبت می کردم و او هم داشت همچون فرشته ای با تمام وجود به حرف هایم گوش می داد. روزی که برای اولین بار شنیدم بهشت زیر پای مادران است ؛ مانند جاهلین خود عاقل بین، گفتم چرا فقط مادران؟. ولی حالا که حدود نوزده سال دارم و با توجه به تجربه هایی که در این سالها بدست آورده ام و خیلی ها آنرا در تمام عمر خود بدست نمی آورند؛ یک چیزرا خیلی خوب می دانم ، بهشت کوچکتر از آن است که بتواند مادرمرا در خود جای دهد.تمام این ها که گفتم فقط برای این بود که تا حدودی محل زندگی خود را معرفی کرده باشم.
چند لحظه ای صبر کنید تا برگردم و ابتدای متن را بخوانم تا دوباره سر رشته ی به دست بگیرم. حال برویم سراغ مقدماتی درباره ی اتفاق، که چند پیش در مورد آن برایتان گفته بودم. آنقدر این اتفاق بزرگ است که می دانم شما نیز با شنیدن آن تجربه هایی را بدست خواهید آورد ،تجربه هایی عظیم تر از آنچه سعدی به نگارش در آورده است و ما در گلستانی از آن به سفر می رویم. راستی تا به حال گلستان سعدی را ورق زده اید؛ یا مانند خیلی ها فقط ازشیوایی قلم او شنیده اید. چند روز پیش رفته بودم کافی نت؛ بعد از چند دقیقه متوجه شدم که دو سه نفر در حال بحث کردن در مورد سعدی و حافظ و مولانا بودند البته به تیپشان  می خورد که اهل این چیزها باشند ولی جذابیت بحثشان اینجا بود که آنها فقط در مورد خود آنها صحبت می کردند .یکی می گفت مولانا بهتر است و دیگری هم از این جور حرف ها...یکی از آنها یکی از دوستان دوم دبیرستانم بود به بهانه ی صحبت با او گفتم تا حالا چند باب از گلستان سعدی رو خوندی؟ گفت هر ده بابش رو خوندم! جوابش خیلی برایم جالب بود  چون بعد از شنیدنش دیگه چیزی نگفتم....

منتظر ادامه باشید.....نظر را فراموش نکنید......