تبلیغات
شعر ،داستان، عکس - استاد شهریار


 


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

حـالا كـه مـن افتاده ام از پا چرا

استاد سید محمد حسین بحجت تبریزی متخلص به شهریار فرزند حاج میرآقا كه خوداهل ادب بود در سال 1285 هجری شمسی در تبریز چشم به گیتی گشوده است .تحصیل نخستین را پیش پدر و با قرائت گلستان سعدی و دیوان حافظ اغز كرد و سپس تحصیلات ابتدایی را در مدرسة دارالفنون تهران به پایان رسند در سال 1303 شمسی وترد مدرسه صب شدو پس از 5 سال تحصیل در صب و كمی بیش از اخذ دكترا دانشگاه را به سبب مشكلات عاطفی و عشقی كه بر سر راه او قرار گرفت بودترك كرد و به شاعری روی آورد و وارد خدمت دولت شد .

به قول خودش این شكست و ناكامی در عشق معرفت الهی در دلم ایجاد كرد و مرا از عشق مجازی به عشق معنوی و الهی رسانید .شهریار برای یافتن تخلص خود در صفر گرفت و نیت كرد و به سبب ارادتی كه از كودكی به خواجه حافظ داشت به دیوان حافظ متوسل شد و هر دوبار كلمه شهریار آمد .

تلخ ترین خاطره زندگی شهریار  مرگ مادر اوستكه در تاریخ 31 تیر ماه 1331 اتفاق افتاد و شاهكار به یاد ماند نی (ای وای مادرم) یادگار آن دوران است . مادرش نیز همچون پدر در قم دفن شد . شهریار به شاعران طراز اول فارسی نعیمی فردوسی ،سعدی ،مولوی و حافظ عشق میورزید و به ویژه شعر و اندیشه حافظ را پیوسته میستود و شیفتگی بیشتری به لسان الغیب شیراز از خودشان داد.

شعرائی كه در كودكی با كوه و جنگل و دریا سرو كار داشته و در آغوش طبیعت ناب پرورش یافته اند میدانند كه رویاهای شیرین آن ایام بعدها گنجی را تشكبل میدهند كه در دوران نویسندگی همیشه در آستین و در دسترس استفاده است برای من نیز چنین بود . از اینرو بزادگاه خود شاید بیش از بسیاری از دوستان كودكی بدهكار باشم . در آثار خود كم و بیش از موطن خود یاد كرده و هرگز قانع نشده ام.

در دلم بود كه سرودی هم بشیوة ترانه های محلی داشته باشم كه در ذاعقة محلی ها خاصه در كام همبازی های دوران بچگی ام شیرینتر نماید اما من بر اثر طول اقامتم در تهران با لحجة محلی دهات آذربایجان خاصه با لطائف و تغییرات آن ،تغریباً بیگانه شده بودم حتی خطره های كودكیم به صورت تابلوهای كمرنگ و نا مفهومی در آمده بود .از وقتی كه مرحوم مادرم به تهران آمد به تأثیرات نفوذ سحر آمیز مادر و بازی گوشی های گذشته ها و قصه های دلكش دوران كودكی كمكم مردگان ذهنی من جان گرفته و تابلو های گذشته ها دوباره رنگ آمیزی و نمایان شدند .

شهریار و مرثیة ای وای مادرم

از درگذشت مادرم دلم داغ تر بود و اندوه بی مادری از سر و رویم میبارید . نمیتوانستم باور كنم كه او رفته است و دیگر بر نمیگردد . غمگین و دلتنگ ،یك شب سرد زمستانی ،خودم را به محضر استاد رساندم در حالی كه :

(جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود )

تا ایشان را دیدم بغضم تركید . گرد ملال بر چهرة ایشان هم نقش بست . كمی بعد آرام گرفتم . سخن از مهر و محبت و فداكاری مادر شروع شد و رسید به شعر های مربوط به مادر . دو قطعه شعر «مادر مرحوم ایرج میرزا ،شاعر گرانمایه و نامدار ،مطرح شد . یكی به نام «قلب مادر»با مطلع :

داده معشوق به عاشق پیام 

  كه كند مادر تو با من جنگ

و دیگری شعر معروف با مطلع :

گویند مرا چو زاد مادر 

    پستان به دهن گرفتن آموخت

كه هر دو شعر از شاهكاری های شعر فارسی است . استاد شهریار ضمن تعریف و تمجید از اشعار ایرج میرزا او را از مسلط ترین شعرای زبان فارسیقلمداد كردند . سپس سخن به فوت مادرش كشید و فرمود :

«زمانی كه در تهران بودم دو بار محبت مادر و فرزندی مادرم را به تهران كشید . سفر اول ناراحتی ها دید و رنجها كشید . من مریض بودم خیلی سختی كشید . مثل دوران كودكیم درد های مرا به جان خرید . سفغر دوم در سال 1331 اوایل بهار بود . آن موقع مریض حال بود بعد از فوت مرحوم پدرم ،آن حال را پیدا كرده بود .

شهریار و اطرافیان

صالح و طالح متاع خویش نمودند   

تا كه قبول افتد و كه در نظر آید

مرحومه عزیزه خانم ،همسر بردبار و زحمتكش استاد شهریار هیچ علاقه ای به اقامت در تهران نداشت . وی بارها این موضوع را به من گفته بود .چون او میدانست كه اگر من به تهران نروم .شهریار هم نخواهد رفت ، همیشه از من میخواست كه با رفتن به تهران و اقامت در آنجا ،موافقت نكنم من هم همیشه با این موضوع مخالفت می كردم ومانع رفتن استاد به تهران می شدم.اما این امربه این سادگی ها هم نبود.عده ای شدیدافعالیت می كردند كه استاد را به تهران بكشند.اولین كاری كه اینها كردند انداختن جدایی مابین من واستاد شهریار بود.بعد با وعده ووعید استاد شهریار را راضی كردنداما عزیزه خانم همچنان مخالف بودودر نهایتهم مجبور شد به تهران برود.یك سال بعد از مهاجرت استاد وخانواده شان به تهران،عزیزه خانم بیچاره سكته كردوتا به بیمارستان برسد جان بجات آفرین تسلیم كرد.

در جلد اول ((در خلوت شهریار))نوشته ام كه در سالهای1348و1349و1350به اتفاق سه بار به تهران رفتیم.در همه این دعوتهادر تهران آقایان دكتر جوادهیئتومرحوم حسینقلی كاتبی خیلی سعی میكردند كه استاد را در تهران نگه دارنداما با توصیه مرحوم بولوت قره چورلو (سهند)،بنده هر بار مخالفت كرده ونگذاشتم این امر عملی شود.اما بار چهارم درسال1352،كه بین من واستادشهریار جدایی افتاده بود،موفق شدند شهریار را به تهران ببرند،كه نتیجه آن سكته نمودن عزیزه خانم وبقول شهریار یتیم شدن ایشان بود.در كلیه مراسم تدفین وكفن ودفن عزیزه خانم علاوه بر حضور عده ای از دوستان وبستگان شهریار،محبتها وكمكهای بیدریغ مرحوم حاج محمد علی خان ترقی پدر بیژن ترقی،،مدیر كتابخانة خیرة (كه اولین ناشر اشعار شهریار بود قابل توجه است باری عزیزه خانم در بهشت زهرا دفن میشودو استاد مرثیه ای به زبان تركی میسراید .

 

 

 

 

 

 

 

عزیزه

نه ظریف  بیر گلین عزیزه سنی     

   منه لایق تاری یاراتمیشدی

بیر ظریف روحه بیر ظریف جسمی

       ازدواج قدرتیله قاتمیشدی

عشقیمین بولبولی سنی توتموش  

هر نه دنیاده گول وار آتمیشدی

سانكی دوستاق ایكن من آزادایدیم

ائله عشقین منی یاهاتمیشدی

سیودیگیم سانكی همنفس اولالی

قفسیمدن منی چیخارتمیشدی

جنت ائتمیش منیم جهنمیمی

یانماسین ، یاخماسین آزاتمیشدی

قارا گون قارقاسی قوناندا، منیم

آغ گونوم ، وارسادا قارالتمیشدی

آدی باتمیش اجل گلنده بیزه

من آییم چیخدی گون ده باتمیشدی

قارا بایقوش چالاندا آغ قوشومو

زعفران تك منی ساراتمیشدی 

كور قضا اوز یولون گئدن واختدا

 چارنین یوللارین داراتمیشدی

شهریار و انگیزه شعر تهران و تهرانی

سال 1366 ، روزی زنگ در منزل استاد را زدم ، شخص ناشناسی در را به رویم باز كرد . دو خانم دیگر به اتفاق همان شخص به خدمت استاد رسیده بودند و مدام  عكس میگرفتند . بعد از رفتن انها استاد گفتند : «این هادی هر كه را كه میخواهد بدون ملاحظة حال من با خود میآورد ببین خودش هم با آنها رفت :»خیلی نارحت بودند . سخت نارحت شدم . نه در دل توان دارم و نه قلم یاری میكند كه آن وضع درد آور استاد شهریار را آن طوری كه دیدم شرح دهم . حافظ بزرگوار گویای زبان حال من است :

سیل است آب دیده و هركس كه بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم زجا رود

خواستم از خدمتشان مرخص شوم اما رخصت ندادند . دو سه ساعت نشستم زنگ در خانه به صدا در آمد بلند شدم كه در را باز كنم ولی استاد مرا از رفتن باز داشتند نشستم شروع كردند و از خاطرات گذشته برایم صحبت كردند با اینكه بی حال و حوصله بود تقاضا كردم اگر ممكن باشد كمی از انگیزة شعر ( تهران و تهرانی ) سخن بگویند چهره شان حاكی از بی میلی به جواب سوال من بود . عرض كردم : «استاد ممكن است مختصری در باره آن بفرمایید ؟ »

اندكی بعد سرشان را بلند كردندو گفتند :«شهریور 1320یادت میآید كه ایران از طرف همسایگان شمال و جنوب اسغال شده بود ؟«عرض كردم»بلی سیزده ساله بودم . گفتند:« سقوط حكومت  دمكرات ها یادتان میاید ؟ » گفتم: «بلی در سال 1324 بود.»ادامه دادند : «بعد از سقوط دموكرات ها در آذربایجان شیاطین شروع كردند بین ترك و فارس اختلاف انداختن یك دیگر را تحقیر نمودن و اهانت به هم دیگر كردن كار به آنجا كشید كه گاهی زدو خرد هایی هم به وجود میامد. آن موقع در تهران بودم . دوستی همشهری داشتم كه از منسوبین ما هم بود به نام سرهنگ شقاقی . خیلی قوی بود . دو سه نفر حریفش نمیشدند . روزی به اتفاق شقاقی و علمداری در محفلی با چند نفر فارس بگو مگو شد آقای علمداری همانی است كه یك بار به اتفاق مرحوم بهار به كرج رفتیم و مرحوم بهار یك رباعی گفته كه دیده و شنیده اید: ناگهان دیدم آقای شقاقی پایة یكی از میز ها را شكست و به دست گرفت مثل این كه رستم در میدان میجنگد آنها را به سختی كوبید بالاخره عده ای جمع شدند و غایله خوابانده شود من از این واقعه اسف انگیز بسیار ناراحت شدم كه چرا ملتی كه 6000 سال تاریخ دارد این طور آلت دست نیات بیگانگان میشود و آنها از ما به نفع خودشان سوء استفاده میكنند و این چنین در صدد تفرقه اندازی برمیایند . خیلی نارحت بودم . شب برای اینكه به مردم آگاهی دهم شعر« تهران و تهرانی» را از زبان یك سرباز ساختم . در مدت جند روز نه تنها در تهران بلكه اكثر شهر های ایران به زبان ها افتاد

 

 

 

 

 

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها كرد هر یك را به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا كه دیگر سر نیافرازد

 

 

تو بودی آنكه دشمن را نداستی فریب و فن

آلا تهرانیا انصاف میكن خر تویی یا من ؟

حیدر بابایه سلام

حیدر بابا ایلدریملار شاخاندا

سئللر سولار شاقیلدیوب آخاندا

قیزلار اونا صف باغلیوب باخاندا

سلام اولسون شوكتوزه ائلوزه

منیمده بیر آدیم گلسین دیلوزه

 

حیدر بابا كهلیك لرون اوچاندا

كول دیبینن دوشان قالخیب قاچاندا

باغچالارون چیچكلنوب آچاندا

بیزدنده بیر ممكن اولسا یاد ائله

آچیلمیان اوركلری شاد ائله

بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا

نوروز گولی ،قارچیچكی ،چیخاندا

آغ بولوتلار كوینكلرین سیخاندا

بیزدنده بیر یاد ائلیین ساغ اولسون

دردلریمیز قوی دیكلسین داغ اولسون

حیدر بابا گون دالووی داغلاسین

اوزون گولسون بولاخلارون آغلاسین

اوشاخلارون بیر دسته گول باغلاسین

یئل گلنده،وئر گتیر سین بویانا

بلكه منیم یاتمیش بختیم اویانا

اشاره‏ای به اسطوره های مذهبی  ‹‹در دیوان صائب تبریزی››

توضیح

 در این مقاله كوشش بر آن بوده است كه صرفا" به بیان مضامینی از اسطوره های مذهبی اسلام كه در دیوان صائب آمده، پرداخته شود. افسانه های ملی، یا افسانه های دیگر فرق و اقوام كه رگه هایی از آن را در دیوان صائب میتوان یافت، مورد نظر نبوده است. از سوی دیگر مسائل مذهبی و فلسفی اسلامی یا مبانی و مبادی حكمی ممذهبی شیعه یا مطالبی كه خارج از قصه بوده، در این مقاله وارد نشده است. از این روی مقاله ایست محدود در یك قاب و قالب مشخص و چون عدد ابیات زیاد بود، تنها تعدادی از آنها انتخاب شد.

مأخذ كتاب ‹‹ كلیات صائب تبریزی با مقدممه وشرح حال بقلم استاد محترم آقای امیری فیروزكوهی. از انتشار كتابفروشی خیام›› بوده است.

متأسفانه، این كتاب نواقصی دارد كه چشمگیر است، یكی از آنها به هم چسباندن كلمات است كه تركیب عجیب و بی تناسبی را درست كرده. از جمله:

‹‹ عدالتكن كه در عدل آنچه یكساعتبدستاید›› به جای عدالت كن كه در عدل آنچه یك ساعت به دست آید. صفحه 27.

‹‹ دستگلچینرا ز حیرتپای خواب آلوده ساخت›› به جای دست گلچین را ز حیرت پای …… صفحه 75.

‹‹ سبكروحیفزون از حمل عیسی گشتمریم را›› به جای سبكروحی فزون از حمل عیسی گشت مریم را. و از این قبیل:

از آن نظر كه هدف فقط بیان مضامین و ابیات بوده است، با شیوه نگارش و چاپ كاری نداشته ام و كوشیده ام كهبه محتوای ابیات بپردازم نه به صورت ظاهری چاپ شده ی كلمات.

توجه به اسطوره های مذهبی، از آن هنگام كه اندیشه های مذهبی در ذهن بشر شكل گرفته در آثار هنرمندان به چشم می خورد. بی گمان ادبیات (شعرا، نویسندگان) بیشتر از سایر هنرمندان به این افسانه ها و داستانها توجه داشته اند و از آنها برای چاشنی اثر خود یاری گرفته اند.

در ایران بعد از اسلام نیز شاعری را سراغ نداریم كه در اشعار خود تحت تأثیر داستانهای مذهبی قرار نگرفته باشد و یا اشاره ای به این اسطوره ها نداشته باشد.

این نكته قابل توجه است كه لطیف ترین حادثه ها را می توان در اسطوره های مذهبی یافت این كه واژه های ‹‹لطیف›› و ‹‹ حادثه›› را یكجا به كار برده ام از آن رو است كه در همه ی داستانهای مذهبی یك هدف ظریف و یك نكته ی باریكتر ز مو وجود دارد كه به ماجرا جان می دهد و به آن ظرافتی ویژه می بخشد. حتی داستان برادر كشی كه میان نخستین انسانها (هابیل و قابیل) اتفاق می افتد از نكته ای باریك سرشار است. حتی داستان هاروت و ماروت و چاه بابل، حتی داستان سلیمان و حشمتش و ماجرایش با مور، حتی داستان نوح و كشتیش، حتی صبر ایوب، حتی ماجرای ابراهیم و نمرود تا برسد به بزرگترین داستان عاشقانه، كه قصه یوسف و زلیخاست.

همه ی این قصه ها از كهن ترین روزگار تا به امروز مایه ای برای شاعر و اشاره به اسطوره های مذهبی بوده است. در میان شاعران بعد از اسلام، قصه های مذهبی موجب مضمونسازی های بی شمار شده و محتوای شعری شاعران را غنی تر كرده است.

از آن روی كه سبك هندی در ادبیات فارسی با نازك خیالیهای خاص همراه است، مضمون قصه های مذهبی شكل و رنگ دیگری به خود گرفته است، به ویژه در شعر صائب تبریزی. در شعر این شاعر برای ارسال مثل كه از ویژگیهای سبك هندی است از اسطوره های مذهبی مدد گرفته شده است. اما محتوای قصه ها صبغه ای دیگر یافته است.

در شعر صائب بیش از هر قصه ای به قصه ی یوسف و زلیخا اشاره رفته است. از آن روی كه شعر صائب عاشقانه است وماجرای دلدادگی زلیخا و حسن روز افزون یوسف می توانسته است بار معانی و مضامین بسیار را به دوش كشد. صائب در دیوانش، حتی غزلی با ردیف یوسف دارد:

كجا روشن شود چشم زلیخا بر تن یوسف

محبت كرد چون سیاره چشم پیر كنعان را

كه عصمت سرزند از جیب تا پیراهن یوسف

در آن ساعت كه تهمت چاك زد پیراهن یوسف

زیبایی یوسف با نازك خیالی سبك صائب در هم آمیخته و لطافتی به شعر صائب داده است:

یوسف از قافله ی حسن تو غارت زده است

به دعایی كه چنین صاحب سامان شده ای

صائب بیان داستان نمی كند، بلكه از یك داستان شناخته شده از قبل با همه ی زیر و بمها و نكته هایش برای بازگویی مقاصد خود و ارسال مثلهای گوناگون در موارد خاص استفاده می كند. بوی پیراهن موجب مضمونسازی است:

می توان رفت به یك چشم پریدن تا مصر

بوی پیراهن اگر قافله سالار شود

و یا:

عهد یوسف گرچه طی گردید می آرد پیام

از در و دیوار كنعان بوی پیراهن هنوز

ماجراهای دیگر قصه ی یوسف هر كدام مضامینی در ذهن شاعر به وجود آورده است:

دیوانه ی ما را نخریدند به سنگی

یوسف به زر قلب در این شهر گران است

امروز در قلمرو خاری كشان توست

آن را كه مصریان به عزیزی خریده اند.

به زر قلب ز كف دامن یوسف دادیم

دل ما خوش كه در این قافله سودا كردیم

در این ابیات ناله از بی خریداری یا كم خریداری ویا بدخریداری است كه در حقیقت بیان حال خود شاعر است با استفاده از قصه ی لطیف یوسف و ماجرای خرید و فروشش در مصر.

رنجی كه برادران یوسف به او داده اند باز موجبی برای مضمونسازی در قالب نازك خیالی سبك هندی است كه شاعر شكوه های دل خود را بر زبان راند:

من آن جنس غریبم كاروان آفرینش را

كه جای سیلی اخوان بود نیل بنا گوشم

باغ از بنفشه صفحه ی رخسار یوسف است

گردیده از طپانچه ی اخوان كبود رنگ

به هر حال، ماجرای زندگی یوسف در اندیشه ی صائب مضامین گوناگون ساخته است:

وادی پیموده را از سر گرفتن مشكل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا

یا:

همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان

یوسفی باید كه بازار زلیخا بشكند

یا:

چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهن

گل بدامن گیریش دست زلیخا می شود.

یا:

پیر كنعان چون به من در گریه همچشمی كند

او ز یوسف، من ز یوسف زار دور افتاده ام