تبلیغات
شعر ،داستان، عکس
بیست و هفتم خرداد 89

بی تو مهتاب شبی...

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،هنر ،


بیستم اردیبهشت 89

آگهی رایگان و تبلیغ رایگان و مجانی در اینترنت

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :هنر ،

 

 

  1. درج آگهی رایگان و ایمیل مارکتینگ تخصصی با نازلترین قیمت

    اگهی تبلیغات رایگان ، تبلیغ رایگان در اینترنت ، تبلیغات ارزان در اینترنت با آگهی آزاد , نیازمندیهای آگهی آزاد , نیازمندی, تبلیغات اینترنتی , ایران, مجانی، ...
    www.agahiazad.com/ - ذخیره شده - مشابه
  2. آگهی رایگان و تبلیغ رایگان و مجانی در اینترنت - سایت پیام سرا

    تبلیغات رایگان اینترنت درج آگهی رایگان. درج آگهی رایگان در اینترنت. تبلیغات رایگان ثبت آگهی رایگان. آگهی رایگان تبلیغ رایگان. درج آگهی رایگان اینترنتی.
    www.payamsara.com/ - 18 ساعت قبل - ذخیره شده - مشابه
  3. آگهی رایگان و تبلیغ رایگان و مجانی در اینترنت - سایت پیام سرا ...

    آگهی رایگان و تبلیغ رایگان و مجانی در اینترنت - سایت پیام سراامروز ، شنبه 11 اردیبهشت 1389سایتی برای آگهی رایگان، تبلیغ رایگان، تبلیغات رایگان، نیازمندیها و ...
    www.payamsara.com/index.php?DPT=IP25 - ذخیره شده

 

 


برچسب ها: آگهی رایگان ، تبلیغ رایکان ، نیازمندی رایگان ،

دهم اردیبهشت 89

من

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،

یاد چشمان تو بر من قفسی ساخته بود

برده بودم ز جهان و به دلم تاخته بود

رسم نو بازی کرد پیشه و ما هیچ که هیچ

داد پیغام که جز این جای دگر دل باخته بود


برچسب ها: شعر ، رباعی ، جدید ،

نهم اردیبهشت 89

ایران

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :عکس ،تاریخی ،













برچسب ها: عکس ، ایران ، نقشه ،

هشتم اردیبهشت 89

احمد شاملو

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،عکس ،

    

            
        
                      




برچسب ها: شاملو ، عکس ،

ششم اردیبهشت 89

احمد شاملو

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،


برچسب ها: احمد ، شاملو ، معاصر ،

ششم اردیبهشت 89

احمد شاملو

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،


شانزدهم فروردین 89

ویس و رامین

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :تاریخی ،

زنان ایرانی بدون هیچ گفتگویی زیباترین زنان دنیا هستند - گرچه جهانگردان درباره زنان گرجی که خود نیز از نژادی ایرانی هستند مطالب زیادی نوشته اند ولی من اطمینان میدهم در مقام مقایسه نه تنها گرجیان بلکه هیچ کشوری و نژادی مانند ایرانیان آریایی زنانی به این زیبایی و برجستگی ندارد  ( گاسپار دروویل فرمانده فرانسوی 1812 )

حماسه تاریخی - عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری ایرانی پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد . شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است . البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است . از این روی آموزنده است که جوانان این مرز و بوم از تاریخ کشورشان و آموزه های باستانی آن درس بگیرند و بر همسر و یار زندگی خود احترام بگذارند و به وی وفادار باشند و با ازدواجهای سطحی و جهت دار که برای منافع خواصی انجام میگرد پشت پای بزنند و عشق و دوست داشتن و انسانیت را نخستین الگوی ازدواجهایشان  قرار دهند . از این روی این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند آنهایی که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد . حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است . به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است . طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد .مرو با توطئه استعماگران انگلیس و روس امروزه به نام ترکمستان شناخته می شود . ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو - به شهرو ملکه زیبای و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید . شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد . اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد . شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد . اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد  .

درخت خشک بوده تر شد از سر            گل صد برگ و نسرین آمدش بر

به پیری بارور شد شهربانو                  تو گفتی در صدف افتاد لولو 

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت . ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ( خوزستان ) ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند . کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو . هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان . شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند و به همین جهت مایل است با برادرش ویرو ازدواج کند . به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری ها پادشاه مرو رهایی پیدا کنند . در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود . ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند . خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد . به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند . نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد . در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد . گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند . آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد . رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود . پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید . شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد . پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند . ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگdری تمام بیمار شد و سپس بستری شد . ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد . در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند . وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند . سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند . ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است . ولی به هروی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند . پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین انها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند  .

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد . ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند . شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند . حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد . ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم . از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند . ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند . ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند . روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد . شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند . پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند  .

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند . روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازه های ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود . خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت . درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد . مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت . با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود . روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند . رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند . پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود . شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند . پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود . پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود . رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود .

 

مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی 

بوی رامین می رسد از جان ویس                بوی یزدان می رسد هم از ویس

 

خواجوی کرمانی 

پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس                       پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز

 

سعدی بزرگوار 

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد                      یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد


برچسب ها: ویس و رامین ، داستان ، کهن ، ایرانی ، عاشق ، عاشقانه ،

شانزدهم فروردین 89

اتفاق

   نوشته شده توسط: bahram elmi    نوع مطلب :شعر و نثر ،


روزی که آن اتفاق افتاد روز شروع دوباره ی یک زندگی برایم بود.یک زندگی دوباره ، زندگی متفاوت ،زندگی ای که هر لحظه اش سرتر از هزار بار زندگی بدون آن حال و هواست.
اتفاق،  کلمه ای که آنرا هزاران بار بیشتر از تعداد ضربان های قلبم در مدت کوتاهی به کار برده ام . ولی برای چه؟ ! خود نیز نمی دانم، شاید به خاطر بزرگی آن اتفاق است که ذهن مرا مخدوش کرده است و توانایی اندیشیدن در مورد چیز های دیگر را از من گرفته است. شاید من هم از آن دسته آدم ها هستم که اندیشمندان گفته اند توانایی با خود بودن و به خود اندیشیدن را حتی برای یک دم وبازدم ندارند و البته خود نمی دانم که این بد است یا خوب؟ باید در این باره بیشتر فکر کنم و باز هم البته از آن صرف نظر می کنم زیرا هروقت خواستم در مورد چیزی بیاندیشیم بعد از مدتی متوجه شدم که موضوع اصلی را فرامش کرده ام وبا ذهن تشنه و سیری ناپذیر خود به جاهای مختلفی سفر کرده ام که خیلی از این سفر بیهوده و بی مصرف اند؛ همانطور که الان باید برگردم و چند خط بالاتررا بخوانم تا بدانم چند لحظه پیش هدفم از نوشتن چه بوده است.
راستش را بخواهید شاید هدفی هم در کار نباشد.!
الان حدود ده دقیقه از گذاشتن نقطه ی آخر جمله قبل می گذرد و داشتم به چیز دیگری فکر می کردم. آیا تا به حال با خود گفته اید که چرا انسان ها نمی توانند بجای هم ببینند تا مطمئن شوند که دیگران نیز مانند آنها فکر می کنندکه تنهایند یعنی فکر می کنند که انسان های دیگر فقط برای تکمیل کردن محیط پیرامون آنها به وجود آمده اند البته اگر انسان ها توانایی تکمیل کردن یکدیگررا داشته باشند آن هم با این مغز خارج از کنترل انسان که حتی اگر به تقرب الهی هم دست یابد،
رنگ های انسانی خود را نمی تواند کنار بگذارد یعنی بهترین انسان ها نیز فقط فکر های خوب از سرشان عبور نمی کند.
شاید بهتر است ابتدا پیدا کنیم راز وجودی خود را که فکر نکنم به این زودی ها چنین کاری را بتوانیم پیدا کنیم ، پس بهتر است فعلا انسان بمانیم و فکر تسخیر بهشت را از سرمان بیرون کنیم.
امروز روز اولیست که دارم می نویسم آنچه را از ذهنم عبور می کند البته به صورت خلاصه تا حوصله آنکه این نوشته را می خواند سر نرود و نام مرا به معنای گزافه گو بکار نبرد.
هوای بارانی شهر که زیبایی طبیعت را امروز به رخ بشر می کشید مرا در حال و هوای دگرگونی برده است، تا آنجا که امروز دو سه باری به بهانه های مختلف به زیر باران رفته ام. چه لذتی دارد حس کردن قطرات باران روی مو های تنک خود؛ که گهگاهی با سرعت به پوست سرم برخورد می کند ولذت را دو چندان می کند و مرا به یاد غم موهای از دست رفته ی خود در روزگار جوانی می اندازد.
نمی دانم چه کسی و چرا و چگونه نام باران را برای این پدیده انتخاب کرده است؟یا انسان اولیه برای نخستین بار که باران را شناخته بود در مورد آن چه می گفته است؟سوالات بی جواب و بی منطقی که فقط از ذهن ناقص این جانب برون
می تراود.امروز صبح از در خانه بیرون شدم. جوهای کوچک کوچه مملوء آب بود و کف کوچه آب مانند رودخانه ای گسترده ولی بی عمق روان بود.
از کوچه خارج شدم و از کناره ی خیابان که مانند صحنه  رومانتیکی شده بود که عاشق و معشوق پس از سالها دوری همدیگررا دوباره ملاقات می کنند و به سمت هم می دوند و بقیه ی قضایا...
 ولی در مورد من اینگونه نبود؛ که نمی دانم باید در این باره باید متأسف باشم یا نه؟
همچنان با قدم های نیمه استوار خود می رفتم تا اینکه کمی خسته شدم و از این فکرهای تقریباً رومانتیک بیرون آمدم و به دنبال چاره ای برای برگشتن به خانه بودم ولی چه فایده باید این مسیر را پیاده باز می گشتم. قصد بازگشت داشتم که با خود گفتم حالا که من تا اینجا آمده ام بگذار تا به چمن های وسط میدان بروم و در میان درختان کاج کوتاه آنجا قدمی بزنم و ببینم آنجا چه حال و هوایی دارد ؛ از خیابان به سرعت عبور کردم البته بعد ار آنکه کفشم  بعد از تلاش های فراوانم برای نجات او از غرق شدنش پر از آب شد و عبور از مقابل اتومبیل های بی دین و سریع.
 به سمت درخت ها حرکت کردم، وقتی به چمن ها رسیدم خم شدم و با دست خود بر روی چمن ها کشیدم و متوجه شدم این خیسی با خیسی قطرات بارانی که مستقیم از آسمان می آیند فرق دارد؛ فکر کنم به خاطر حس دلنشین نوازش یک گیاه سبز است.بلند شدم و قطرات ساکن روی درخت مقابلم را با تکان دادن شاخه های درخت روی چمن ها ریختم راستش می خواستم  به آن قطره های بالایی بفهمانم که قطره های پایینی از عمر کوتاه خود لذت بیشتری می برند زیرا هیچگاه ترس از سقوط را ندارند.
در راه خانه بودم و سعی می کردم به یاد آورم که قدم هایم را کجای پیاده رو گذاشته بودم تا قدم هایم حداقل نزدیک به جای قبلی خود باشند حکمتش این بود که نمی خواستم پاهایم از یاد ببرند که از هر مسیری بروند شاید روزی از همان مسیر بر گردند، نباید دلیل رفتنشان باعث خجالت آنها در مسیر بازگشت شود.
از کنار یک ستون برق عبور کردم چند پوستر تبلیغاتی روی آن نصب شده بود
نمی دانم آیا آنها هدفی بغیر از هدف همگانی یعنی کاغذ ارزشمندی که دنیا و آخرت را با خود دارد؛ دارند یا نه؟ خوب بگذریم، کم کم داشتم به خانه می رسیدم جو های بزرگ خیابان تقریباً لبریز شده بودند، شاید آنها هم از زندگی خسته شده اند.
هِی........روزگار.........چه می کنی با ماسوا؟؟؟
کمی جلوتر لا به لای درختان وسط بولوار یک دختر و پسر در حال گفتمان بودند جالب بود برایم بدانم آنها درمورد چه چیزی صحبت می کنند؛البته خود نیزتجربه ی کوچکی داشتم و می توانستم حدس بزنم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. بدون شک در حال ردیف کردن افتخارات خود در زندگی کوتاهشان هستند؛ البته ترجیح می دهم این قسمت را از تجربه های خود حذف کنم.زیرا هیچ وقت توانایی صحبت کردن درباره ی چیز هایی را که نیستم ندارم.خیلی دوست دارم بتوانم مثل خیلی از مردم ، سنگ پای قزوین را از رو بیاندازم ولی طبیعتم این اجازه را به من نمی دهد. انگار زیادی از خودم تعریف کردم، به دل نگیرید.  
بگذارید به خیابان بر گردم و آن دو نغمه خوان را به حال خودشان بگذارم....
نزدیک به کوچه با یکی از دوستان خود که حدود چهارماه ندیده بودمش رو به رو شدم.از ته دل حوصله ی صحبت کردن با او را نداشتم ولی برای ظاهر سازی به او لبخند می زدم و حال واحوال او می پرسیدم واو را به خاطر نپرسیدن حال دوستانش ملامت می کردم و لحظاتی که او صحبت می کرد در ذهن خود به این می اندیشیدم که او در ذهن خود به من چه می گوید؛ درود یا نا سزا....   مهم نیست چون در این دور وزمان فقط ظاهر مهم است نه درون مایه و بیشینه ی مردم به این موضوع عادت کرده و به مرور زمان به آن اعتقاد پیدا کرده اند و غیر از آنرا یک ناهنجاری می دانند البته حق دارند....                           بالاخرصحبت هایمان تمام شد و خودمان نیز از پر حرفی از رو رفتیم و دست دادیم و خداحافظی کردیم .من حتی یک لحظه هم به پشت سره نگاه نکردم چون می ترسیدم او چیزی را بیاورد و بخواهد درباره اش نیم ساعتی صحبت کند.   اگر بخواهم جانب انصاف را نگه دارم باید بگویم دست مرا در پر حرفی از پشت بسته بود.عجله نکنید می دانم با خود می گویید چرا به کسی که در موردش اینطور نظر می اندازم، می گویم دوست؟
کلمه ی دوست، کلمه بسیار جالبیست که فکر نکنم کسی معنای آنرا بداند شاید کسی بتواند عینک به چشم بزند و بگوید در لغت این کلمه مربوط به یک رابطه است. من که می گویم این لغت فقط در مدینه فاضله ی انسان های واقعی وجود دارد ، آن هایی که هنوز انسان اند نه چیز دیگری. یک روز پدرم پرسید فلانی را می شناسی؟ گفتم به خوبی؛ یکی از دوستانم است.او چیزی نگفت ولی خودم داشتم در این مورد با خودم کلنجار می رفتم.که آیا او واقعاً دوست من است؟ ما که دوستیم حاضریم برای هم چه کارهایی انجام دهیم؟آیا دوستی وجود دارد که بتوان به خاطر او هر کاری کرد البته من به جز مادرم کسی را اینگونه نمی شناسم و البته بقیه خانواده ام.
خوب داشتم می گفتم ،از او رد شدم وارد کوچه شدم، دختر یکی از همسایه ها از کنارم عبور کرد، فکر نکنم بدانید الان می خواهم در مورد چه چیزی صحبت کنم ذهن خود را مشغول نکنید؛ موضوع این است که من نتوانستم به او سلام کنم.   نمی دانم چرا فقط می دانستم اجازه ندارم کاری را که هیچ کس و هیچ دینی رد نکرده و حتی آنرا ستایش کرده اند انجام دهم.یاد مطالعات داروین و مباحث پیرامون آن افتادم. شاید ما هم درون چنین چرخه ای زندگی می کنیم و هنجارهای جامعه چند طبقه ای مان به صورت شرطی برایمان در آمده است و خواه نا خواه ازآن تبعیت می کنیم. مثلاً اگر من به او سلام می کردم چه می شد؟نمی دانم چون نمی توانم آنرا حتی برای یکبار آزمایش کنم.
الان در خانه هستم ، زنگ خانه را به صدا در می آورم و مادرم در را باز کرد.  از پله ها بالا رفتم، وارد خانه شدم، و داشتم برایش از شدت باران و لذت راه رفتن زیر آن صحبت می کردم و او هم داشت همچون فرشته ای با تمام وجود به حرف هایم گوش می داد. روزی که برای اولین بار شنیدم بهشت زیر پای مادران است ؛ مانند جاهلین خود عاقل بین، گفتم چرا فقط مادران؟. ولی حالا که حدود نوزده سال دارم و با توجه به تجربه هایی که در این سالها بدست آورده ام و خیلی ها آنرا در تمام عمر خود بدست نمی آورند؛ یک چیزرا خیلی خوب می دانم ، بهشت کوچکتر از آن است که بتواند مادرمرا در خود جای دهد.تمام این ها که گفتم فقط برای این بود که تا حدودی محل زندگی خود را معرفی کرده باشم.
چند لحظه ای صبر کنید تا برگردم و ابتدای متن را بخوانم تا دوباره سر رشته ی به دست بگیرم. حال برویم سراغ مقدماتی درباره ی اتفاق، که چند پیش در مورد آن برایتان گفته بودم. آنقدر این اتفاق بزرگ است که می دانم شما نیز با شنیدن آن تجربه هایی را بدست خواهید آورد ،تجربه هایی عظیم تر از آنچه سعدی به نگارش در آورده است و ما در گلستانی از آن به سفر می رویم. راستی تا به حال گلستان سعدی را ورق زده اید؛ یا مانند خیلی ها فقط ازشیوایی قلم او شنیده اید. چند روز پیش رفته بودم کافی نت؛ بعد از چند دقیقه متوجه شدم که دو سه نفر در حال بحث کردن در مورد سعدی و حافظ و مولانا بودند البته به تیپشان  می خورد که اهل این چیزها باشند ولی جذابیت بحثشان اینجا بود که آنها فقط در مورد خود آنها صحبت می کردند .یکی می گفت مولانا بهتر است و دیگری هم از این جور حرف ها...یکی از آنها یکی از دوستان دوم دبیرستانم بود به بهانه ی صحبت با او گفتم تا حالا چند باب از گلستان سعدی رو خوندی؟ گفت هر ده بابش رو خوندم! جوابش خیلی برایم جالب بود  چون بعد از شنیدنش دیگه چیزی نگفتم....

منتظر ادامه باشید.....نظر را فراموش نکنید......